دوست داشتم خاطرات بچه های قدیمی مثل سحر و ساناز و رویا و بقیه هم تو وبلاگ گل یخ نوشته شه. برای همین هم صبر کردم تا متن بعدی توسط خواهران افتخاری (سحر ) که حالا دیگه برای خودشون دکتری شدند رو بنویسم .
پس بخونید لطفا:( نقل قول از دکتر سحر افتخاری)
سعدی بهترین دوستی بود که من توی همه این سالها بین بچه ها ، بچه که نه ، آرم بزرگ هایی که توی بخش خون بیمارستان کودکان حضرت علی اصغر تحت شیمی درمانی قرار می گیرند داشتم ، اون روزها بیمارستان برامون مثل خونه دوم شده بود و هفت روز هفته رو اونجا بودیم .
سعدی پسر ۱۳ ساله ای بود با چشمان روشن و لهجه ای شیرین ، اهل روستای کهنوش همدان.
بار اولی که دیدمش پاییز ۷۸ بود . روی تخت خوابیده بود ، یه انگشتر عقیق سبز کوچولو تو دستش بود که دو تا از بچه های خوب جمعیت براش از مشهد هدیه آورده بودند .پدر بزرگ پیرش که گذشت هشتاد و اندی سال ، زندگی پر مشقت کمرش رو خمیده کرده بود ، از سعدی پرستاری می کرد.
از اونجایی که پدر سعدی بدلیی ابتلا به عقب افتادگی ذهنی قادر به اداره زندگی خانواده اش نبود ، این پیرمرد زحمتکش با کشاورزی خانواده خودش و پسرش رو تامین می کرد.از روزی که سعدی به سرطان خون مبتلا شده بود ، یک وظیفه دیگه هم به تمام مسئولیتهاش اضافه شده بود و اون آوردن سعدی بطور مرتب به بیمارستان جهت گذراندن دوره های فشرده شیمی درمانی بود و چه قهرمانانه این بار مسئولیت رو به دوش می کشید، وقتهایی که سعدی از شدت ضعف و بیماری تاب راه رفتن رو هم نداشت ، با اون کمر خمیده از این همه رنج ، سعدی رو به دوش می کشید و به بیمارستان می آورد.
پدر بزرگ سعدی ، که سعدی اونو " باباقلی " صدا می کرد بزرگترین معلم توی زندگیش بود . چرا که سعدی بزرگمردی شده بود که نسبت به اداره امور خانواده اش ، احساس مسئولیت می کرد. سعدی بیمار ، علاوه بر اینکه شاگرد اول مدرسه شون بود ، پا به پای پدربزرگ پیرش توی مزرعه کار می کرد.
اما هنوز چند ماهی از آغاز درمان سعدی توی بیمارستان علی اصغر نگذشته بود که باباقلی در اثر عارضه قلبی از دنیا رفت و سعدی رو با تمام مسئولیتها تنها گذاشت ، سعدی که بزرگترین عشقش رو توی زندگی از دست داده بود این خبر رو با یک نامه به ما داد که توش تمام احساسشو به باباقلی با شعرهایی که خودش گفته بود ، بیان کرد.
بعد از اون ، سعدی همراه مادربزرگش با هزار بدبختی به تهران می اومد.
تا اینکه روز چهارشنبه نوزدهم دی ماه ۱۳۸۰ سعدی رو در حالیکه حتی قادر به راه رفتن نبود به بیمارستان آوردند. وقتی ساعت ۹ شب به ما خبر دادند و خودمون رو به بیمارستان رسوندیم ، اولین چیزی که دیدم جای خالی انگشتر تو دستش بود. دلم لرزید . سعدی چند روز قبل انگشتری رو که بچه ها براش از مشهد به نیت سلامتی اش خریده بودند گم کرده بود. سعدی روزهای آخر ، خیلی کم حرف می زد و تمام حرفهاش ، نگرانی هاش در مورد خانواده اش بود.
وقتی بهش گفتم : سعدی تو خوب میشی، ازمون پرسید : ممکنه یک روز پدر من خوب بشه ؟!
سعدی با تشخیص مننژیت مغری بستری شد ، اما روز به روز حالش بدتر شد. روز آخر قبل از اینکه به بخش مراقبتهای ویژه ( آی سی یو) منتقل بشه ، بالا سرش زیارت عاشورا خوندم ، سعدی چشمهاشو باز کرد و آخرین لبخند زیباشو به من هدیه کرد و بعد از اون به خواب عمیقی فرو رفت. و رفت که رفت...( که در اصطلاح پزشکی به آن کما می گویند) .
روز سه شنبه بیست و پنجم دی ماه ۱۳۸۰ قلب بزرگ و پر مهرش از تپیدن ایستاد و بدن نازنینش بعد از انتقال به روستای محل سکونتشون در کنار قبر پدربزرگش به خاک سپرده شد.
این هم عکس و یاد و خاطره ای که از اون برام مونده با شعرهایی که هنوز نگهش داشتم.
متن شعر:
" پدر بزرگ
ای پدربزرگ من منو ول کردی و رفتی
دیگر امیدی ندارم هر روز می آمدم کنارت
میشنیدم و می خندیدم اما حالا غمگینم
من دیگه صورت تورا نمی بینم ، اما عکسی که تو بیمارستان با هم انداختیم را دارم و هر روز نگاه می کنم.
چهره زیبایت را می کشم چرا منو ول کردی و رفتی
ای سرپرست سه خانوار پدید آرنده باغ گذار
آرامشی نداشتی همه عمرت غصه خوردی
من رو خوب کردی من نمی دانم که قدر تو را چطور بدانم
تو الان سه روزه که در زیر خاکی
من آرام و قرار ندارم چون تو را ندارم
الان کجا برم ، کجا بگردم و خنده کجا بزنم.
هیچ چیز را نمی خواهم . تا وقتی که بودی ، همه چیز اهمیت داشت برایم اما الان همیشه غصه تو را می خورم.
ای پدر بزرگ عزیزم تو می دانستی که می روی
تو می دانستی که می میری ولی به من نگفتی
دیگه با کی برم بیمارستان ، دیگه کی می خواد منو ببره به بیمارستان.
با با قلی
با با قلی بلبلی .
ای جان جانانم سقای طفلانم
لشکر رنگ چمن را شد شکست می رود تابوت به روی دست
جشن حسین و حسنم را شد به خون قیام عزا
ای گل گل گلشن من ای بابا جان من
تو می دانستی که داری میری اما به من سخت گرفتی
تو زدی خنده و به من پول دادی اما ندانستم چگونه خرجش کنم
حال که می دانی شعر می گویم برایت مرا حلال کن
ای امید نا امیدان گلشن ز غمت بر باغ و بستان
ای گل جاری ساقی ای گربه سیاه داغی مکن که من ناراحت شوم
از سودمندی تو زیاد می شوم
ای بلبل باغ و بستان تا کسی به من حرفی میزند به تو می گفتم.
تو مرا نصیحت کردی و گوش گرفتم اما تو مرا ول کردی ، بال گرفتی
من جواب دوستانم را چی بدم
هر وقت با هم می رفتیم
اما اکنون با کی بریم ؟ تو رفتی و رفتی
گفتی سلامم را به سحر و ساناز برسان
بگو حلالمان کنند ، آنها برایمان خیلی زحمت کشیدند.
با با قلی این آخر گفت بگو به دوستانت حلالمان کنند.
امضا سعدی کرمی





